بعد از سی و اندی کار پروژه ای که پنج سال آخرش بسیار دور، سخت و گرم و طاقت فرسا بود، سفری را شروع کردم به دیاری سبز، خنک و زیبا تا شاید خستگی کار را با گردشی دلچسب کم کنم، هر چه گشتم گمشده هایی یافتم که مدتها خواهانش بودم، دوستی که ۳۷ سال پیش گم کرده بودم، بهتر است بنویسم سختی ایام دهه شصت چون بمبی بینمان فرسنگها فاصله انداخت با دیواری به بلندای دماوند تا نتوانیم همدیگر را ببینیم، خاطراتی تلخ و شیرین در روز دیدار برایم زنده شد، تلخی دوری و فراق و بی خبری با انسان موجودی یک روزه
تا پری و دیو در شیشه شود ، بلک هاروتی به بابل در رود
سکوت سرشار از ناگفته هاست
بودم، ,روز ,کار ,سال ,فرسنگها ,فاصله ,فرسنگها فاصله ,فاصله انداخت ,بینمان فرسنگها ,بمبی بینمان ,چون بمبی
درباره این سایت