محل تبلیغات شما



آروین یالوم در کتابی با عنوان: "انسان موجودی یک روزه، در مورد جلسات روان درمانی که با ده نفر از مراجع خود داشت می نویسد و در پایان نتیجه گیری می کند: در مقابل پیچیدگی بی انتهای ذهن آدمی، احساس زبونی کردم و احساس ناامیدی از اقدامات پوچ حوزه کاری ما(روان درمانی) که قصد دارد با ساده سازی، وضع قانون و تدوین دستورالعمل های درمانی به شکلی از پیش طراحی شده و گروهی به درمان درمانجویان بپردازد، اینجا دو مراجع حضور داشتند که به دو روح والای انسانی و دو نوع دریافت از
بهشت همان جائی است که دل بخواهد برود، چه سرسبز باشد و با آب روان و فراوان، چه خشک باشد و پر از خَس و خار، بهشت همان جائی است که دلدار برود، بهشت، بهشت بودنش را از تو دارد، بهشتِ بی تو جهنمی است سرد و یخبندان، گرمای وجود توست که سرسبزی سبزه زار، تازگی و روانی رود، شادی و سرور را به همراه دارد، برای رسیدن به بهشت وجود تو، نه نیازی به ساختن برج بابل هست نه وعده و وعیدهای رستگاری، هم زبانی و هم کیش بودن هم دوای دردِ رسیدن به این بهشت نیست، افسانه ای است که می
سکوت اگر به سخن در بیاید همه چیز تغییر می کند، من از مستبدها و زورگوها به مراتب کمتر از کسانیکه که از روی ترس سکوت می کنند، می ترسم، ترس ابتدا حرکتی از روی نا آگاهی و نشناختن بوجود میاد و در صورتی که ادامه پیدا کند تبدیل به یک رفتار و در پایان به خرافه و جهل تبدیل خواهد شد و جاهل و نادان ابزاری می شوند در دست زورگوها، ترسوها اگر با ترس خود در بیفتند و به سخن درآیند همه چیز تغییر می کند، در درازای تاریخ برج و بارو و کاخهای بلند فرو ریختند چه رسد به این
گاهی سنگینی یک اتفاق به گونه ای است که دیگر افکار، بخودی خود به ذهن خطور نمی کنند و باید با هزار مکافات با خود ببری شان و بدین صورت است که گذر زمان به شدت حس می شوند و سنگین. وقتی مردِ نشسته روی مبل خم می شود پشت گردنش را تعارف می کند و خاکستر سیگار من هم که روی تخت روی تراس هستم خم شده است، گردن از آنِ مردی است که سوگوار برادر کوچکترش شده. سه روز قبل تر در حالتی از بهت و ناباوری سوار ماشین اش کردیم و به روال همچین مواقع که اول خبر سکته یا تصادفی را اعلام
بعد از سی و اندی کار پروژه ای که پنج سال آخرش بسیار دور، سخت و گرم و طاقت فرسا بود، سفری را شروع کردم به دیاری سبز، خنک و زیبا تا شاید خستگی کار را با گردشی دلچسب کم کنم، هر چه گشتم گمشده هایی یافتم که مدتها خواهانش بودم، دوستی که ۳۷ سال پیش گم کرده بودم، بهتر است بنویسم سختی ایام دهه شصت چون بمبی بینمان فرسنگها فاصله انداخت با دیواری به بلندای دماوند تا نتوانیم همدیگر را ببینیم، خاطراتی تلخ و شیرین در روز دیدار برایم زنده شد، تلخی دوری و فراق و بی خبری با
خیلی واهمه دارم از این همه خودکار که سرشار از جوهر است، از این همه برگ های سپید که نانوشته باقی مانده اند، خیلی می ترسم از این همه فریادی که در گلو گیر کرده اند، از دریایی از خشم که در نگاه و کلام و رفتار من و ما رسوب کرده به جای مهر و عشق. سری که سودای مرگ دارد برای دیگری نمی تواند خوب بیندیشد دلی که لبریز از خشم و نفرت شده کجا می تواند دوست بدارد، نمی تواند خواهان آزادی و دگر خواهی و عشق باشد. مستمع صاحب سخن را بر سرِ ذوق آورد.
همیشه خیال می کردم زندگی یک فرد از ابتدا تا انتها به چند دوره دسته بندی می شود شامل به دنیا آمدن و کودکی، نوجوانی و جوانی، میان سالی و پیری و پایان زندگی، وقتی که فرزندانم به دنیا آمدند یاد گرفتم پدر یا مادر شدن دوران تازه ای است که به سن و جنسیت و هیچ مورد دیگه ای قابل برابری نیست چون حال و هوایش متفاوت و هیجان انگیز بوده و حسی به احساس پنج گانه ات افزون می شود حسی که تنها با تجربه کردنش می توان از آن گفت و نوشت، حسی شگفت انگیز و خود خواهانه، کافی است

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

وبلاگ رنگین کمانی ها